برای خواندن این پست به لینک زیر بروید:
مشاهده ی پست من هنوز هم یک کوچه دارم
وبلاگ من دچار تغییراتی شده است، لطفا در گوگل ریدر و دیگر فیدخوان ها نشانی فید این وبلاگ را به آدرس زیر تغییر بدهید:
تبلیغات برای خواندن این پست به لینک زیر بروید:
برای خواندن این پست به لینک زیر بروید:
مشاهده ی پست انگیزه لازم شده ام
وبلاگ من دچار تغییراتی شده
است، لطفا در گوگل ریدر و دیگر فیدخوان ها نشانی فید این وبلاگ را به آدرس
زیر تغییر بدهید:
برای خواندن این پست به لینک زیر بروید:
مشاهده ی پست خاطره ها
وبلاگ من دچار تغییراتی شده است، لطفا در گوگل ریدر و دیگر فیدخوان ها نشانی فید این وبلاگ را به آدرس زیر تغییر بدهید:
وبلاگ را تغییر دادم، این پست را در آن یکی بخوانید...
نشانی همان است، فقط سیستم مدیریتش تغییر کرده است.
پیکان هایی که جلوی پایم می ایستند - بله، در ایران هنوز هم پیکان وجود دارد - و بوق می زنند که کجا! رویم را می کنم آن بر و توی دلم می گویم، برو ایکبیری، من کمتر از سمند سوار نمی شوم، انگار که ریملی کشیده باشم و حیفم بیاید کمتر از سمند جلوی پایم ایست بزند. ببینم، ریمل را می کشند؟ اصولا با این پیکان های زوار در رفته به صورت کلی و جزئی حال نمی کنم. حتی اگر Ecstasy ای که ATB ساخته است - همان که مجتبی گفت گوش کن - رویش گذاشته باشد. حتی اگر رینگ اسپورت تیمیسی رویش باشد.
پرایدی زرد رنگ جلوی پایم ایست زد، انگار که می خواهم دربست بگیرم، گفتم، ضمن ابراز همدردی به خاطر اهانتی که به بانوی دو عالم در تهران شد بنده به صورت غیر دربست به منزلمان می روم و البته پول خورد هم ندارما. راننده هم با کمال آرامش تلاوت فرمود، بپر بالا. نمی دانم من مشکل دارم یا کیف پولم، که هر وقت می گویم پول خورد ندارما، تویش 50 تومنی یافت می شود. از شما چه پنهان گاهی همان 5 تومنی را می دهم به راننده که حرفم روی زمین نماند! امروز که دیدم 100 تومن بیشتر پول خورد ندارم به جناب آقای راننده گفتم، یک مقداری 100 تومنی هم پیدا کردم اگر به دردتان می خورد همین را بدهم وگرنه همان 10 تومنی. ":دی" که می گویند همین جاها به درد می خورد. به جناب راننده یک ":دی" جانانانه دادیم و پیاده شدیم. توی توییتتر یک مدت پیش حدودا 2 سال پیش بود که نوشتم "در شهر ما، اگر پول خورد نداشته باشی، تو را مفتی به مقصد می رسانند" حرفم را پس می گیرم، امروز 10 دیقه - بخوانید Deigheh - برای یک مسیر یک کورسی سر پا ایستادم. می دانم، همان اول باید کار آخر را می کردم، پیاده به سر کار رفتم...

صدایم خوب نیست، اما این هیچ اشکالی ندارد. صدای بابایم هم خوب نیست. صدای
خیلی چیزها خوب نیست. صدای کشیده شدن میز روی سرامیک هم خوب نیست، اما از
اینکه میزمان را روی سرامیک بکشیم لذت می بریم. صدای بابایم موقع لالایی
قشنگ می شود، صدای میز هم موقعی که عاشق زندگیمان هستیم لذت بخش است. لابد
صدای من هم گاهی قشنگ می شود. قشنگ شدن هم عالمی دارد برای خودش. چه چیزهای
زیبایی به چشمان من زشتند و چه چیزهای زشتی که به چشمان من زیبا هستند. چه
عالمی دارم من. آخر یک نوزاد یک روزه چه عالمی می تواند داشته باشد. نوزاد
یک روزه ای که صدای زار زدنش به گوش مادرش پیانویی می ماند که لاچینی می
زند. مادرم، از این که صدای دلخراش من را دوست داری، ممنونم.
خواننده ها هم گاهی عجب کارهایی می کنند، انگار می دانند چه شعری الآن مد است. مد دل ما، انگار می دانند چه بخوانند که به دل ما بنشیند. به آدم آرامش می دهند، انگار نه انگار این کار کس دیگری ست. صدایم خوب نیست، و یک سال به سال های زندگیم اضافه شده است، و هنوز می توانم ترانه های خواننده ها را هدیه دهم. صدایم خوب نیست، اما صداهای خوب را می توانم انتخاب کنم.
خدایا، صدای خوب به من ندادی، اما شکرت که بهار مرا آفریدی، اگر یک فصل دیگری به این دنیا پا می گذاشتم حرف مردم روی زمین می ماند، آخر بعد از مرگم نمی توانستند بگویند فلانی فلان بهار دیده است. آخر کسانی که بهار به دنیا نیامده اند، بهار را نمی بینند، فکر می کنند بهار هم یک فصل است. یک فصل نیست، فصل که جدا می کند، برای من بهار، وصل است. خدایا، ممنون که مرا وصل کردی.
+ باز هم دلم هوای آهنگ آخر وبلاگ یوسف کرده است.